تاریخ انتشار : دوشنبه 19 مرداد 1405 - 6:42
1135 بازدید
کد خبر : 25138

روضه 72 دل از آذربایجان تا میناب؛ 

۱۵ قاب، ۱۶۸ لاله/ دانش آموزانی که از مدرسه به بهشت پرکشیدند

۱۵ قاب، ۱۶۸ لاله/ دانش آموزانی که از مدرسه به بهشت پرکشیدند
۱۵ قاب از آذربایجان، به ۱۶۸ لاله میناب رسید و ۷۲ دل آمدند تا تصویر کودکی را کنار مزار کودکانی که دیگر بزرگ نشدند، به تماشا بگذارند. 

به گزارش پایگاه خبری تابان خبر،هشت روز راه بود، هشت روزی که از وادی رحمت تبریز آغاز شد و در جنوبی‌ترین نقطه این سفر، به گلزار شهدای میناب رسید، اما این، فقط یک سفر نبود، کاروانی از سوگ و حماسه بود که از آذربایجان راه افتاد تا روایت مظلومیت را به کربلای ایران برساند.

۷۲ نفر از آذربایجان، از کنار مزار شهیدان وادی رحمت برخاستند و راهی میناب شدند هر کدام با دلی پر از بغض و دستی حامل تصویری از یک شهید.

کاروانی که در طول هشت روز، جاده را با خاطره پیمودند، از شمال‌غرب ایران تا کرانه‌های خلیج فارس، از وادی رحمت تا مدرسه شجره طیبه و گلزار شهدای میناب.و سرانجام به شهری رسیدند که خاکش هنوز بوی داغ می‌دهد.

میناب؛ جایی که نام مدرسه شجره طیبه برای همیشه با مظلومیت کودکان گره خورده است، شهری که نیمکت‌ها بی‌صاحب مانده‌اند و جای خنده‌های کودکانه، صدای سکوتی سنگین در راهروهای مدرسه پیچیده است.

کاروان ۷۲ نفره، این بار دست خالی نیامده بود، ۱۵ قاب از ۱۵ دانش‌آموز شهید آذربایجان شرقی را با خود آورده بودند، پانزده کودک و نوجوان که روزی خود، در کتاب‌های تاریخ، از جنگ‌ها و شهیدان این سرزمین می‌خواندند و حالا خودشان به صفحه‌ای از تاریخ ایران تبدیل شده‌اند.

جانفدایان، عکس‌ها را در دست گرفتند و کنار مزار شهدای میناب چیدند، انگار قرار بود ارواح ۱۶۸ شهید، از دو سوی ایران، یکدیگر را در آغوش بگیرند، انگار فاصله تبریز تا میناب، فاصله‌ای میان دو خاک نبود، بلکه پلی بود از خون تا خون، از مادر تا مادر، از شهید تا شهید.در میان آن همه تصویر، کودکان آذربایجان به تماشای کودکان میناب آمده بودند.و چه دیداری بود، دیدار کودکانی که دیگر بزرگ نمی‌شوند.

مردان کاروان کنار مزار شهدای میناب ایستادند، بغض‌ها شکست، دست‌ها بر سینه نشست و صدای سوگ، فضای گلزار را پر کرد، نام حضرت علی‌اصغر (ع) که آمد، دل‌ها لرزید و یاد حضرت رقیه (س) که بر زبان‌ها جاری شد، چشم‌ها دیگر تاب نیاورد.

اینجا دیگر کسی فقط برای یک شهید گریه نمی‌کرد، برای کودکی گریه می‌کرد که هنوز فرصت نکرده بود بزرگ شود.

برای نیمکتی که منتظر صاحبش ماند، برای کیف مدرسه‌ای که دیگر دستی به سراغش نرفت، برای دفتر مشقی که جمله آخرش نیمه‌کاره ماند.

و برای مادرانی که از آن روز، هر بار صدای قدمی را در راهرو می‌شنوند، شاید هنوز خیال کنند فرزندشان بازگشته است.

سه کودک؛ یک خانه، یک داغ

در میان ۱۵ قاب، تصویر عبدالرضا، دنیا و نیکا زمانی نیز بود، سه دانش‌آموز از یک خانواده تیکمه‌داشی که نامشان حالا در حافظه این سرزمین با واژه «مظلومیت» گره خورده است.

جمعه‌شب، پانزدهم اسفندماه، حمله به روستای کوخالوی بخش تیکمه‌داش، خانه آنان را هدف گرفت، پنج نفر از اعضای خانواده، همراه با این سه کودک، در این حمله جان باختند.

دنیا، نیکا و عبدالرضا، دانش‌آموزان مدرسه امام خمینی(ره) روستای قره‌چمن بودند، کودکانی که باید صبح‌ها با کیف و کتاب راهی مدرسه می‌شدند، اما سهمشان از فردا، خاک شد.آن‌ها قرار بود تاریخ بخوانند؛اما خود، به تاریخ پیوستند.

ماهان؛ پسری که خانه‌اش دیگر خانه نبود

ماهان علیزاده، دانش‌آموز پایه هشتم مدرسه آرسام ناحیه ۴ تبریز، در خانه‌ای بود که باید امن‌ترین نقطه جهان برای یک کودک باشد، اما حمله دشمن، خانه را به قتلگاه تبدیل کرد.

ماهان همراه با ماهور، برادر کوچک‌ترش و پدرش، که تنها یک آرایشگر بود، به شهادت رسید.

سه نفر از یک خانه رفتند و یک خانه ماند با دیوارهایی که دیگر صدای خنده در آن نمی‌پیچد.

عطا آزموده، نوجوان ۱۳ ساله، نیز هنگام تردد همراه خانواده، گرفتار موج انفجار شد و آسمانی شد.

مهدی، تنها ۱۲ سال داشت، دانش‌آموز کلاس ششم مدرسه فرهمند یامچی.پانیذ، فقط هفت ساله بود، دانش‌آموز کلاس اول مدرسه برکت یامچی.

دو کودک با دو کوله‌پشتی کوچک و هزاران رویای بزرگ، قربانیان جنگی که برای آنان نه معنای سیاست داشت و نه مرزهای جغرافیا، تنها چیزی که می‌شناختند، خانه، مدرسه، خانواده و آینده بود.

«شهادت خانوادگی»؛ داغی که یک خانه را خاموش کرد

فاطمه و محیا نیز در میان این قاب‌ها بودند، دو کودک از یک خانواده که در حمله به منطقه مسکونی کوی شهید قره‌باغی در منطقه شهید مفتح تبریز، همراه خانواده خود به شهادت رسیدند.

فاطمه، دانش‌آموز کلاس دوم ابتدایی بود و محیا، نوآموز پیش‌دبستانی مکتب‌الزهرا میثاق.

۱۴ ساعت طول کشید تا پیکرهای نحیف این دو کودک از زیر تلی از خاک و ویرانی بیرون کشیده شود.

۱۴ ساعت، چه کسی می‌تواند ۱۴ ساعت را برای یک مادر معنا کند؟

چه کسی می‌تواند بگوید مادری در آن ۱۴ ساعت، چند بار مرد و دوباره زنده شد؟ زیر آن آوار، فقط دو کودک نبودند، دو جهان کوچک دفن شده بود.

حلما؛ تنها چراغ روشن یک خانه خاموش

زهرا میرزاده اصل، دانش‌آموز پایه ششم دبستان محمد ترقی ناحیه یک و امیرحسین میرزاده اصل، دانش‌آموز پایه سوم دبستان غیرانتفاعی میثاق ناحیه یک تبریز، نیز از دیگر قربانیان این جنگ بودند.

پیش از آنکه حلما، کودک یک‌ونیم‌ساله، زنده از زیر آوار نجات پیدا کند، پیکر خواهر و برادرش پیدا شده بود.دو خواهر و برادر، پدر و مادرشان را در مسیر شهادت تنها نگذاشتند.و حلما ماند، تنها بازمانده خانه‌ای که باید پر از صدای کودکی می‌بود.

حلما، کوچک‌ترین شاهد این فاجعه است، کودکی که هنوز شاید نداند چرا آغوش‌هایی که باید همیشه می‌بودند، دیگر نیستند.

او ماند تا شاید جهان بداند جنگ، پیش از آنکه دیوارها را خراب کند، کودکی‌ها را ویران می‌کند.

قراملک؛ دو نوجوان، دو شهید

مهدی و هادی، دو دانش‌آموز بسیجی، در حمله دشمن به یک مرکز بسیج در منطقه قراملک تبریز به شهادت رسیدند.

هادی، دانش‌آموز پایه هشتم دبیرستان دولتی آزادگان ناحیه یک تبریز، در کنار درس، تکواندو را نیز دنبال می‌کرد.

مهدی، دانش‌آموز پایه یازدهم هنرستان شهید مباشر اصل ناحیه دو تبریز بود.

دو نوجوان از محله‌ای کم‌برخوردار، اما سرشار از ایمان، محبت و عطوفت، دو پسری که هنوز هزار جاده پیش رویشان بود، اما دشمن، مسیر زندگی‌شان را به آسمان ختم کرد.

امیرمهدی؛ وزنه‌ای که آسمان را سنگین کرد

امیرمهدی نوجوانی ورزشکار، اهل مسجد و از جوانان مومن مراغه بود، در هنرستان شهید رضا شکاری درس می‌خواند و وزنه‌برداری می‌کرد، هنوز قرار بود درسش را تمام کند، هنوز قرار بود آینده‌اش را بسازد، هنوز جوانی‌اش شروع نشده بود که در دومین روز جنگ، تمام آرزوهایش را زیر خاک برد، او با زبان روزه، جانش را فدای میهن کرد.

عرفان؛ لب‌های تشنه و راهی که به آسمان رسید

عرفان لطفی، دانش‌آموز پایه دوازدهم و اهل تبریز، نیز در روزهای ماه مبارک رمضان، با زبان روزه و لب‌های تشنه به شهادت رسید.

چه تناقض تلخی است، رمضان، ماه تشنگی و صبر بود و او تشنه از زمین رفت تا به آسمان برسد.

ندا؛ معلمی که هنوز هزار آرزو داشت

در میان ۱۵ قاب، تصویر یک معلم نیز هست، شهیده ندا امینی‌آذر.

آذربایجان شرقی در دوران جنگ تحمیلی سوم، سه معلم شهید تقدیم انقلاب کرد، شهید جلال برار در مراغه، شهیده یگانه کریمی در تبریز که از فرهنگیان بازنشسته بودند و ندا امینی‌آذر، معلمی جوان که هنوز هزاران آرزو در دل داشت.

ندا هنگام حمله دشمن به منطقه‌ای در جوار اتوبان شهید کسایی تبریز، در حال تردد بود که ترکش‌ها به خودرو و پیکرش اصابت کرد.

چند روز با درد جنگید، چند روز، بیمارستان شاهد مقاومت پیکری بود که می‌خواست بماند، اما تن رنجورش دیگر تاب نگه داشتن روح لطیف و مهربانش را نداشت.ندا رفت، اما کلاس درسش ماند.

شاگردانش ماندند و خاطره معلمی که قرار بود سال‌ها برای کودکان این سرزمین از آینده بگوید، اما خودش به یکی از تلخ‌ترین روایت‌های امروز ایران تبدیل شد.

اینجا، میناب است؛ کربلای کودکان

و حالا مردان کاروان ۷۲ نفره آذربایجان، کنار مزار شهدای میناب ایستاده‌اند، پانزده قاب، روی خاک نشسته است.پانزده عکس، پانزده نگاه کودکانه، نگاه‌هایی که دیگر پلک نمی‌زنند.

مردان کاروان به یاد علی‌اصغر(ع) و رقیه(س) سوگواری می کنند.

صدای روضه بلند می‌شود و دل‌ها به کربلا می‌رود، به کودکی که در آغوش پدر، آسمانی شد، به دختربچه‌ای که در خرابه شام، پدر را صدا زد و بعد، نگاه‌ها دوباره به عکس‌ها برمی‌گردد، به عبدالرضا، دنیا، نیکا، ماهان، ماهور، عطا، مهدی، پانیذ، فاطمه، محیا، زهرا، امیرحسین، هادی، مهدی، امیرمهدی، عرفان و ندا، انگار کربلا دوباره تکرار شده است، این بار در کلاس درس، در خانه، در کوچه، در جاده و زیر آوار، کاروان آمده است تا بگوید میناب تنها نیست.

تبریز، مراغه، تیکمه‌داش و یامچی، همه کنار میناب ایستاده‌اند، خون شهید، شهر نمی‌شناسد، کودک، مرز نمی‌شناسد، مادر، فاصله نمی‌شناسد و اشک، جغرافیا ندارد.

۷۲ نفر از آذربایجان آمدند تا ۱۵ قاب را کنار مزار شهدای میناب بگذارند تا بگویند شهید، اگرچه در خاک آرام گرفته، اما در حافظه یک ملت زنده است.

آن روز، در گلزار شهدای میناب، دو سرزمین به هم رسیدند، آذربایجان با قاب‌های کودکانش و میناب با مزارهای کودکانش و میان آن دو، تنها یک واژه به نام «ایران» ایستاده بود.ایرانی که کودکانش را از دست داد، اما پرچمش را زمین نگذاشت.

کاروان دوباره به راه خواهد افتاد، اما آن ۱۵ قاب، دیگر در آذربایجان تنها نیستند، آن‌ها در میناب نیز خانه دارند و شاید آن شب، در سکوت گلزار، وقتی مردان کاروان برای علی‌اصغر و رقیه گریستند، آسمان نیز به احترام همه کودکان مظلوم ایران، یک لحظه مکث کرد، کودکانی که نیامدند فردای ایران را ببینند، اما خودشان شدند بخشی از فردای ایران.

 

گزارش از زهرا ناصران

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 1 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.