مصاحبه با بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب؛
مدرسه شجره طیبه؛ روایت تلخ آرزوهایی که زیر آوار جا ماندند

به گزارش پایگاه خبری تابان خبر،از سر ایران تا دل ایران، کاروانی برخاست، کاروانی که پرچم عدالتخواهی و ظلمستیزی را از تاریخ پرافتخار مشروطه بر دوش کشیده و با ندای جانفدای ایران و شعار ایستاده در برابر شیطان، یکصدا برای میهن، از آذربایجان تا کرانههای خلیج فارس، مرزهای همدلی و غیرت را درنوردیده است.
این کاروان، پس از ادای احترام به شهدای دانشآموز میناب در گلزار شهدا، قدم به مدرسه شجره طیبه گذاشت، مدرسهای که هنوز دیوارهایش بوی کتابهای نیمهتمام، زنگهای خاموش و رویاهای ناتمام کودکان را در سینه دارد.

در آنجا، آغوشهای داغدار پدران و مادرانی را در آغوش گرفت که هنوز چشمانتظار صدای فرزندانشان ماندهاند، پدران و مادرانی که اشکهایشان روایت زخمهایی است که زمان نیز توان التیامش را ندارد.
در حاشیه این دیدار، پای روایت اسما سالاری، یکی از بازماندگان مدرسه شجره طیبه، نشستیم، دختری که از میان آوار خاطرات برخاسته و هنوز صدای آخرین خندههای همکلاسیهایش را در گوش جانش میشنود.
او از روزی گفت که مدرسه، بهجای زنگ درس، با فریاد، دود و داغ در هم آمیخت، روزی که نیمکتها بیهمکلاسی شدند، دفترها بیصاحب ماندند و کودکی، در برابر چشم تاریخ، مظلومانه به شهادت رسید.
در حیاط مدرسه، سکوت از هر صدایی بلندتر است، دیوارهای نیمهویران هنوز بوی دفترهای مشق، زنگ تفریح و خندههای کودکانه را در خود نگه داشتهاند.
اسما سالاری آرام میان آوارها قدم برمیدارد، گویی هر قدمش بر صفحهای از خاطرات گذاشته میشود.
دستش را به سوی کلاسهای ویران میگیرد، کلاسهایی که دیگر پنجره ندارند، اما هنوز چشمانتظار بازگشت دانشآموزانشان ماندهاند.
او با صدایی که بغض، واژههایش را سنگین کرده است، میگوید: من اسما سالاری، بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب هستم، اما باور کنید اینجا فقط یک مدرسه نبود، بلکه خانهای بود که در آن، ادب، احترام و مهربانی درس اول هر روز بود.
این بازمانده اضافه می کند: هر بار وارد دفتر مدرسه میشدم، خانم فاطمه طاهریفر، مدیر مهربانمان، از پشت میزش بلند میشد، او هیچوقت اجازه نمیداد دانشآموزی بیسلام از کنارش عبور کند، همیشه با لبخندی مادرانه ما را در آغوش میگرفت، دست بر سرمان میکشید و آنقدر با احترام با ما حرف میزد که احساس میکردیم عزیزترین فرزندان دنیا هستیم.
سالاری ادامه می دهد: کنار او، خانم الهام کریمی، معاون مدرسه، و خانم فاطمه اصغری، معلم پرورشی، با عشق برای ما زندگی میکردند، معلم کلاس ششم ما، خانم انیسه کریمی، فقط درس نمیداد، بلکه امید را میان نیمکتها تقسیم میکرد.
او می گوید: من فقط شش ماه مهمان این مدرسه بودم، تا کلاس پنجم در مدرسهای دولتی درس خوانده بودم و برای پایه ششم به اینجا آمدم، اما همان شش ماه، برای یک عمر خاطره کافی بود.
این بازمانده ادامه می دهد: آنجا، همین کلاس ویران را میبینید؟ آن کلاس، تمام دنیای ما بود، مهدیه احمدزاده، زهرا جلالی، فریماه مفاخری، آسنات رئیسی، زهرا سلیمانی و آرینا عربکیش، صمیمیترین دوستانم بودند. سالاری می افزاید: مهدیه از همه دوستانم بیشتر به من وابسته بود، آنقدر دوست داشت کنارم باشد که از خانم کریمی خواست اجازه بدهد به کلاس ما بیاید، خانم کریمی هم از خانم طاهریفر اجازه گرفت، اما چون شش ماه از سال تحصیلی گذشته بود و کلاسشان جلوتر از ما بود، خانم ذاکری اجازه جابهجایی ندادند.
او می گوید: امروز خانم ذاکری، جانباز همین مدرسهاند، یادگار زخم همان روزی که آسمان بر سرمان فروریخت.
این بازمانده خاطرنشان می کند: قسمت بالای ساختمان مدرسه مخصوص دختران بود و طبقه پایین، پسرها درس میخواندند، مدرسه بزرگی بود، اما حالا نیمی از آن زیر آوار مانده و نیم دیگر، ایستاده تا شاهد داغی باشد که هیچگاه پایان ندارد.
سالاری بیان می کند: کلاس ما دیگر وجود ندارد، همینجا بود، همین نقطه، همین جایی که حالا فقط تلی از سنگ و آهن باقی مانده است.
او می گوید: شاید اگر شب قبل پایم نمیسوخت، امروز من هم کنار دوستانم زیر همین خاک آرام گرفته بودم، در روز حادثه به خاطر سوختگی نتوانستم به مدرسه بروم.
این باز مانده ادامه می دهد: صبح حادثه مادرم با معلممان تماس گرفت تا اجازه بدهد به کلاس بیایم، اما خانم معلم گفت با این زخم، نشستن در کلاس فقط رنجم را بیشتر میکند، می توان گفت آن تصمیم، مرز میان زندگی و شهادت شد.
سالاری می افزاید: بعد از بمباران، دیگر توان برگشتن به مدرسه را نداشتم، چگونه میتوانستم وارد کلاسی شوم که دیگر صدای خنده دوستانم در آن شنیده نمیشد؟، اما اکنون هر روز، از ساعت چهار عصر تا شب، دوباره به این مدرسه برمیگردم، میان همین دیوارهای زخمی قدم میزنم، انگار آمدهام غیبت دوستانم را پر کنم.
او ادامه می دهد: مادرم هم کنار مدرسه، موکب نان و شربت برپا کرده است تا از زائرانی که برای ادای احترام به شهدای مدرسه میآیند پذیرایی کند.
این بازمانده ادامه می دهد: نام این مدرسه «شجره طیبه» بود و بعد به «رهپویان شهدای خلیج فارس» تغییر کرد، اما اینجا دیگر فقط یک مدرسه نیست، اینجا زیارتگاه دفترهای ناتمام، کیفهای بیصاحب، نیمکتهای چشمانتظار و رویاهایی است که زیر آوار ماندند.
سالاری می گوید: گاهی روبهروی کلاس ویران میایستم و با خودم فکر میکنم، شاید هنوز صدای خنده مهدیه، زهرا، فریماه، آسنات، آرینا و همه دوستانم در راهروهای این مدرسه میپیچد، شاید فرشتهها هر صبح، زنگ آغاز کلاس را برایشان مینوازند.
او بیان می کند: من بازمانده یک مدرسه نیستم، امانتدار خاطرات نسلی هستم که دفترهایشان بسته شد، اما نامشان هرگز از حافظه این سرزمین پاک نخواهد شد.
سالاری ادامه می دهد: تا وقتی نفس میکشم، هر آجر این مدرسه، هر نیمکت شکسته و هر پنجره خاموش، روایت دوستان شهیدم را فریاد خواهد زد، چرا که بعضی مدرسهها، پس از ویرانی، تازه به بلندترین کلاس تاریخ تبدیل میشوند، کلاسی که درسش ایثار است، معلمش شهادت و شاگردانش تا همیشه زندهاند.
مصاحبه از زهرا ناصران
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0