روایت پذیرایی مادران بازماندگان مدرسه شجره طیبه میناب؛
نان داغ تا داغ جان/ شربتهایی که از دل مادران میجوشند

به گزارش پایگاه خبری تابان خبر،کاروان ۷۲ نفره «از آذربایجان تا خلیج فارس؛ جانفدای ایران» پس از 2 هزار کیلومتر راه پیمودن با شعار عدالتخواهی و ظلمستیزی، سرانجام به مقصدی رسید که دیگر تنها یک مدرسه نیست، بلکه «مدرسه شجره طیبه میناب» اکنون زیارتگاه داغی است که هنوز بوی دفترهای نیمهتمام، کیفهای بیصاحب و رویاهای ناتمام کودکانش در راهروهای آن جاری است.
در ورودی مدرسه، موکبی ساده اما باشکوه برپاست که بوی نان داغ در هوای گرم میناب پیچیده و لیوانهای شربت، پیش از آنکه عطش زائران را فرو بنشانند، آتش دل مادرانی را روایت میکنند که هنوز با خاطره آن روز زندگی میکنند.

زائران این کاروان با نان گرم و شربتی که دستان همین مادران آماده کردهاند، وارد حیاط مدرسه میشوند، مدرسهای که دیگر تنها یک ساختمان نیست، بلکه کربلای کودکان ایران است. اینجا هر نیمکت، روضهای ناتمام است، هر کلاس، دفتری از مظلومیت و هر قدم زائران، عهدی دوباره برای ایستادن در کنار حقیقت و عدالت.
موکب نان و شربت 284 نفری برای پذیرایی زائران شهدای میناب
فرزانه ذاکری، مادر دو دانشآموز بازمانده این مدرسه، در حالی که نگاهش بارها میان حیاط مدرسه و چهره زائران گره میخورد، روایتش را اینگونه آغاز میکند:
من مادر دو دانشآموز بازمانده مدرسه شجره طیبه هستم، پسرم، محمدیاسین، کلاس دوم بود و دخترم، اسما، کلاس ششم، این موکب از اول محرم، با هزینه خودمان هر روز نان تازه دستپخت و شربت آماده میکنیم تا از زائرانی که برای ادای احترام به شهدای مدرسه میآیند پذیرایی کنیم. این کمترین کاری است که از دستمان برمیآید، شاید مرهم کوچکی باشد بر زخم بزرگی که هیچوقت التیام پیدا نمیکند.
صدای این مادر آرام است، اما هر جملهاش بوی معجزهای تلخ میدهد، معجزهای که میان سوختگی یک پا و مرگ، فاصلهای به باریکی تقدیر کشید.
شب قبل از حادثه، پای دخترم با آب جوش سوخت
او ادامه میدهد: شب قبل از حادثه، پای دخترم با آب جوش سوخت و صبح روز بعد به خاطر همان سوختگی نتوانست به مدرسه برود، قدیمیها میگویند شاید حکمتی بود، شاید واقعاً حکمتی بود.
این مادر دو بازمانده حادثه مدرسه شجره طیبه می ناب چند لحظه سکوت میکند، سکوتی که از هر واژهای بلندتر است و می افزاید: صبح همان روز، همسرم هم بیمار شد و سر کار نرفت، حدود ده دقیقه مانده به ساعت یازده، معلم پسرم، خانم نهستانی، تماس گرفت و گفت هرچه سریعتر به مدرسه بیایید و محمدیاسین را به خانه ببرید، ماه رمضان بود، شبها تا دیر وقت بیدار میماندیم و آن موقع خواب بودیم، همسرم را بیدار کردم و گفتم از مدرسه زنگ زدهاند، گفتهاند به تهران حمله شده و بیایید پسرتان را ببرید.
ذاکری تلخ لبخندی میزند لبخندی که هنوز خودش را نمیبخشد و ادامه می دهد: وقتی همسرم این خبر را شنید، سراسیمه در خانه میدوید تا زودتر خودش را به مدرسه برساند، من خندیدم و گفتم حمله به تهران چه ربطی به شهر ما دارد؟ دوباره خوابیدم، اما چند دقیقه بعد، دنیا برای همیشه عوض شد.
او میگوید همسرش در راه مدرسه بود که صدای انفجارها بلند شد و محمدیاسین از ترس از پدرش پرسیده بود بابا این چه صداییه؟ همسرم آنقدر هول شده بود که کنترل ماشین برای لحظاتی از دستش خارج شد، آن صدا هنوز از ذهن پسرم پاک نشده است.
فرزانه ذاکری میگوید ماههاست زندگی خانوادههای بازمانده در اتاقهای مشاوره روانشناسی میگذرد و چندین ماه است که بچههایمان تحت مشاورههای روانشناسی هستند، خدا را شکر حالشان کمی بهتر شده، اما بعضی زخمها هیچوقت خوب نمیشوند، فقط آدم یاد میگیرد با دردشان زندگی کند.
شاید راز برپایی این موکب نیز همین باشد، اینکه مادران بازمانده، به جای آنکه تنها اشک بدرقه راه زائران کنند، با نان گرم و شربت از آنان پذیرایی میکنند، گویی میخواهند به همه بگویند دشمن توانست دیوارهای مدرسه را ویران کند، اما هرگز نتوانست ایمان، کرامت و مهماننوازی مردمان این سرزمین را زیر آوار دفن کند.
گزارش از زهرا ناصران
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0