قاب عکس شهید اقتدار رحیم خداییراد؛
روایت عشقی که در دستان همسر، آذربایجان تا میناب را درنوردید

به گزارش پایگاه خبری تابان خبر،استان به استان، جاده به جاده، در دل کاروان «از آذربایجان تا خلیج فارس»، زنی قدم برداشت که همسر شهیدش دیگر در کنارش نبود، اما قاب عکس او را چنان در آغوش گرفته بود که گویی هنوز دست در دست هم، همقدماند.
همسر شهید اقتدار، رحیم خداییراد، تصویر همسر شهیدش را از آذربایجان تا خلیج فارس با خود برد، قاب به قاب، جاده به جاده، تا سرانجام سلام همسرش را به کودکان شهید میناب برساند.
در هر قدم، قاب عکس در دستانش بود، گویی شهید هم همراه کاروان آمده بود.
گویی در گلزار شهدای میناب، کنار مزار شهیدان، شانهبهشانه همسرش ایستاده بود و در مدرسه شجره طیبه، میان نیمکتهای خاموش و خاطرات کودکان پرپرشده، دوباره قدم میزد.
او تنها یک قاب را حمل نمیکرد، یک عهد را به دوش میکشید، عهدی که از آذربایجان آغاز شد و در کربلای ایران، میان مزار شهیدان و ویرانههای شجره طیبه، به سلامی از جنس اشک رسید.
قاب عکس در دستانش بود، اما حقیقت این بود، او تنها نبود، شهیدش در تمام این مسیر، دست در دست او آمده بود تا سلامش را به کودکان شهید میناب برساند.
شهید رحیم خدایی راد پای لانچر ایستاد و در نخستین موج حمله دشمن به شهادت رسید، از پیکرش چیزی نماند، جز یک انگشتر برای همسری که چشمانتظار بازگشتش بود.
صبح هنوز از راه نرسیده بود، اما مهسا، همسر جوان شهید اقتدار «رحیم خداییراد»، تمام شب را چشم بر هم نگذاشته بود، نه از ترس، که از شوق دیدار مردی که تنها پنج ماه از آغاز زندگی مشترکشان میگذشت و دلهایشان چنان به هم گره خورده بود که حتی یک شیفت کاری، برایشان اندازه یک دلتنگی بزرگ بود.
شهید رحیم خدایی راد متولد ۱۳۷۱ بود و مهسا متولد ۱۳۷۹، جوانهایی که هنوز اول راه زندگی بودند، هنوز برای روزهای نیامده نقشه میکشیدند، هنوز هزار «بعدا» در تقویم زندگیشان داشتند، اما جنگ، تقویمشان را در همان اولین روز ورق زد و همه بعداهایشان را به یک «دیگر هرگز» تبدیل کرد.
مهسا در کاروان «از آذربایجان تا خلیج فارس» در گفتگو با خبرنگار اعزامی تابان خبر به مناطق جنوب کشور میگوید: همسرم روز پنجشنبه شیفت بود، قرار بود جمعه ساعت ۶ صبح به خانه مادرم بیاید و مرا از آنجا به خانهمان ببرد، من آن شب تا صبح نخوابیدم، ساعت ۶ شده بود و منتظرش بودم، خبر حمله دشمن به تبریز را شنیدم، اما با این وجود همچنان تا ظهر منتظر همسرم ماندم، قرار نبود اینگونه شود.
او ادامه می دهد: قرار بود بیاید، مرا ببرد و دوباره به خانهمان برگردیم، به همان خانهای که هنوز عطر زندگی تازه در آن جریان داشت، صبح گذشت، اما رحیم نیامد.

ساعتها کش آمدند، مثل زخمی که هر لحظه عمیقتر میشود، مهسا هنوز چشم به در داشت، هنوز باور نمیکرد جنگ بتواند مردی را که قرار بود صبح او را با خود به خانه ببرد، از خانه و زندگی و آیندهشان جدا کند، ظهر اعلام کردند رحیم در بیمارستان است،اما مهسا هنوز امید داشت.
همسر شهید اقتدار بیان می کند:مطمئن بودم هیچ اتفاق ناگواری نیفتاده است، شب تا صبح بیدار بودم و شوق دیدار همسرم مرا بیدار نگه داشته بود، وقتی قرار بود او را ببینم، شوق صدچندانی داشتم، فقط یک روز نبودنش برایم خیلی سخت بود، فکر میکردم میآید خانه، با هم به خانهمان میرویم و به برنامههایمان میرسیم.
اما جنگ، برای مهسا خبر دیگری داشت، خبری که هنوز نمیدانست چگونه باید آن را بشنود، ظهر آماده شد تا به بیمارستان برود، قرار بود مقصد، بیمارستان محلاتی تبریز باشد، اما مسیر، به جای بیمارستان، به خانه مادرشوهرش ختم شد، همین که وارد خانه شد، چیزی در نگاهها فرو ریخت، همه سیاهپوش بودند، مهسا هنوز نمیدانست چرا.
مهسا میگوید:از آنها پرسیدم چرا به جای بیمارستان به خانه آمدیم؟ وقتی از در وارد خانه مادرشوهرم شدم، تمام افراد سیاهپوش بودند. پرسیدم چرا همه شما لباس سیاه پوشیدهاید؟ گفتم من منتظر رحیم هستم، قرار بود با من تماس بگیرد، امکان ندارد به من زنگ نزند، اما هیچکس جواب نداد، اشکها به جای کلمات حرف میزدند، همه گریه کردند و مهسا هنوز دنبال یک پاسخ بود؛ پاسخی که دلش نمیخواست حقیقت باشد.
مهسا گفت من باید به بیمارستان بروم، او به بیمارستان محلاتی رفت، تمام راهروها را گشت، تمام گوشهها را نگاه کرد، هنوز باور داشت رحیم جایی همین حوالی است، میگفت:او قطعا اینجاست،اما رحیم آنجا نبود، سه روز گذشت.
سه روز سنگین، سه روز بیخبری، سه روزی که هر ثانیهاش برای یک همسر جوان، به اندازه یک عمر گذشت.
تا اینکه آنها را به معراج شهدای در وادی رحمت تبریز بردند، آنجا دیگر خبری از امید نبود، آنجا حقیقت، بیرحمتر از هر کلمهای ایستاده بود.

پیکر رحیم را به مهسا نشان دادند، اما گفتند وضعیت پیکر بهگونهای است که نمیتواند آن را ببیند، او حتی لباس ترکشخورده همسرش را هم دریافت نکرد، از تمام آن زندگی مشترک کوتاه، از تمام آن عشق، از تمام آن روزهایی که قرار بود ادامه پیدا کند، تنها یک انگشتر برایشان به امانت ماند، یک انگشتر و زنی ماند با هزاران خاطره و حسرت.
مهسا میگوید: فقط یک انگشتر از همسرم برای ما به امانت ماند و من ماندم و حسرتهای ثانیه به ثانیه عمرم، حسرت تمام برنامههایی که برایشان نقشه کشیده بودیم، با شهادت همسرم تمام برنامههایمان به هم ریخت و همه آنها در یک لحظه نابود شدند.
اما این پایان روایت مهسا نیست.
در میان این همه داغ، او هنوز از خوشبختی رحیم سخن میگوید، از مردی که به آرزویش رسید.
او می افزاید: با این وجود ناشکر نیستم، چرا که همسرم به مسیری پا گذاشته است که هرچقدر هم کار میکرد و تحصیلات عالی کسب میکرد، شاید به این درجه نمیرسید، او به حد اعلای خوشبختی رسیده است، به همان درجهای که خودش همیشه آرزویش را داشت.
رحیم بارها آرزوی شهادت کرده بود، وقتی با هم درد دل میکردند، از شهادت میگفت.
مهسا میگوید: همسرم همیشه میگفت دوست دارم شهید شوم، من میگفتم اگر روزی شهید شویم، با هم شهید میشویم، به او میگفتم اگر نگویی که با هم به شهادت برسیم، دعایت نمیکنم که به آرزویت برسی، همیشه میخندید و میگفت: باشه، با هم، انشاءالله.
و حالا مهسا، در نبود رحیم، فقط یک خواسته دارد، از همسرم میخواهم به عزت خودش و به عزت حضرت علی(ع)، دست مرا بگیرد تا با همدیگر عاقبتبهخیر شویم.
اما شاید تکاندهندهترین بخش این روایت، جایی باشد که رحیم پیش از شهادتش، انگار پایان زندگی خود را دیده بود.
روزی همراه مهسا در گلزار شهدای تبریز بودند، رحیم نقطهای را نشان داد و گفت: مهسا، مرا در این محل دفن خواهند کرد.
مهسا خندید، چطور میتوانست باور کند، آن روز هنوز جنگی نبود، هنوز رحیم کنار او ایستاده بود، هنوز دستش در دست مهسا بود، هنوز آینده زنده بود.
مهسا به او گفته بود که حالا که زمان جنگ نیست که تو شهید شوی، اصلاً از کجا معلوم که تو شهید میشوی؟؟ و همسرش به او گفته بود که یک روز میبینی تمام گفته های من به حقیقت می پیوندند.
و آن «یک روز»، فرا رسید، وقتی رحیم را دفن کردند، درست همان نقطهای بود که خودش پیش از شهادت به مهسا نشان داده بود، انگار او پیش از رفتن، جای آخرین دیدارشان را هم به همسرش سپرده بود.
مهسا میگوید: میدانستم لیاقت شهید شدن دارد و به همین خاطر همیشه میترسیدم که او را از دست بدهم و سرانجام همان ترسی که سالها شاید در دل بسیاری از همسران مردان میدان پنهان است، به حقیقت پیوست.
لحظه دفن او، هنگام اقامه اذان ظهر بود، اذانی که رحیم دوستش داشت.
مهسا میگوید: همسرم اذان ظهر را بیشتر دوست داشت، اما نمیدانم چرا همیشه وقتی اذان ظهر پخش میشد، میگفت دلم میگیرد، عاشق اقامه نماز آقای مؤذنزاده بود.
شاید آن دلگرفتگی، راز آخرین روزهای رحیم بود، رازی که خودش هم شاید نمیدانست چرا هر بار با شنیدن اذان ظهر، قلبش سنگین میشود و حالا رحیم در همان لحظهای که دوست داشت، در همان زمینی که خودش نشان داده بود، آرام گرفته است.
اما قصه به همینجا ختم نمیشود، رحیم عاشق حضرت فاطمه زهرا(س) بود.
بارها درباره رنجهای حضرت زهرا(س) سخن گفته بود.
میگفت برای یک خانم خیلی سخت است که پوست بدنش بسوزد و صدایش درنیاید و گلایه نکند و همیشه از خدا میخواست خدایا کمکم کن تا بدانم حضرت فاطمه در زمان شهادت چه زجری کشیده است.
و تقدیر، پاسخ این دعا را به تلخترین شکل ممکن به او داد.
رحیم در نخستین موج حمله، در اولین روز جنگ 12 روزه، سر شیفت بود، از نخستین نیروهایی که خود را به لانچر رساند و در همان دقایق ابتدایی جنگ، پای دفاع از ایران ایستاد و به شهادت رسید.
او رفت تا بایستد، رفت تا نگذارد آتش دشمن به خانههای مردم برسد، رفت و تمام شد، اما نه در میدان آرزوهای زمینی، بلکه در بلندای آرزویی که سالها در دل داشت.
مهسا میگوید: موقع شهادت همسرم فقط خاکسترش مانده بود و او کاملا با شهادتش حضرت فاطمه زهرا(س) را درک کرد و شاید حالا، در آن سوی این همه آتش و داغ، رحیم دیگر میداند آن دلگرفتگیهای وقت اذان ظهر برای چه بود، شاید آن اذان، سالها پیش از شهادتش، خبر آمدنش را میداد.
رحیم رفت، اما یک انگشتر از او ماند،یک مزار از پیش نشاندادهشده ماند، یک مشت خاطره ماند،یک زن جوان ماندو عشقی که جنگ نتوانست بکشد.جنگ، رحیم را از مهسا گرفت،اما نتوانست آرزویش را از او بگیرد.
او با شهادت، به بلندای آرزویی رسید که بارها در گوش همسرش گفته بود دوست دارم شهید شوم و حالا مهسا مانده است و همان دعای نیمهتمام، رحیم، دستم را بگیر، قرارمان این بود که با هم عاقبتبهخیر شویم.
گزارش از زهرا ناصران
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0