وقتی جاده ها با نوای مداح تبریزی گریستند؛
از آذربایجان تا خلیج فارس/ روضهای به وسعت یک ایران

به گزارش پایگاه خبری تابان خبر، کاروان ۷۲ نفره آذربایجان، از مزار شهید آلهاشم راه افتاد، از کنار مادران شهدا گذشت، در میناب پای نیمکتهای خالی گریست و سرانجام خود را به کربلا رساند، سفری که مداح کاروان، صمد هوشیار، آن را نه یک سفر، که «سفر شهادت» میخواند، روایتی از اشک، عهد و صدایی که آذربایجان را تا قلب ایران و کربلا برد.
سفر از آذربایجان تا خلیج فارس سفر شهادت بود
مداح کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس در گفتگو با خبرنگار اعزامی تابان خبر به جنوب کشور میگوید: صبح ساعت ۹ به سمت وادی رحمت تبریز حرکت کردیم، مکانی که خاکش با عطر شهیدان عجین شده و هر گوشهاش، روایت مردانی است که از جان خود گذشتند تا ایران، اسلام و آرمانهایشان پابرجا بماند.
صمد هوشیار ادامه می دهد: در کنار گلزار شهدای گلگونکفن هشت سال دفاع مقدس، مدافعان حرم و مدافعان امنیت حاضر شدیم، فاتحهای نثار روح بلند این شهدا کردیم و سپس زیارت عاشورا خواندیم.

او می افزاید: در کنار مزار سید شریف، شهید سید محمدعلی آلهاشم، امام جمعه محبوب شهرمان عهد و پیمان بستیم، جایی که برای ما تنها یک مزار نبود، نقطه آغاز سفری بود که میدانستیم ممکن است پایانش بازگشت به تبریز نباشد.
مداح کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس بیان می کند: سفر ما از تبریز به جنوب کشور، سفر شهادت بود و احتمال اینکه به تبریز دیگر برنگردیم وجود داشت و ما در قالب یک کاروان ۷۲ نفری، در کنار مزار شهید آلهاشم مداحی کردیم و گریستیم، گریهای که از جنس شکست نبود، بلکه گریه عهد بود، گریه دلتنگی برای شهدا و گریه مردمی بود که آمده بودند بگویند هنوز پای آرمانهای شهیدان ایستادهاند.
ای شهیدان عشق، مدیون شماست
هوشیار ادامه میدهد: مداحی خودم را با این شعر آغاز کردم.
ای شهیدان عشق، مدیون شماست
هرچه ما داریم از خون شماست
او ادامه می دهد: پس از آن نیز یک شعر ترکی خواندم.
کئفیز اولسون کی گئدیب
آینادان آیدین یئره چاتدیز
کیشی لردن باش اولوب،
باشلاریزین فیکرینی آتدیز
باش وئریب یان یانا یاتدیز
یاتدیز، آمما یاتان اینسانلار
غفلت یوخوسوندان یاخجی اویاتدیز
مداح کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس خاطرنشان می کند: پس از آن نیز از صمد قاسمپور، شعری برای شهدای غواص خواندم، غواصانی که خودشان به دل موج زدند، اما اکنون نامشان مثل موجی بلند در حافظه این سرزمین جاری است.
موج گهوارهسی غواصلارا لایلای اوخویوردی
او قوجالمیش قاری دا رنگ کمانین توخویوردی
ائله سیزقین اوخییردی
لای لای ای جبههلرین یورغونو ای خسته جوانلار
لای لای اروند کنارینده قیزیل قانه باتانلار
لای لای ای شهد شهادتدن اییچیب کامه چاتانلار
زینبیه زنجان بوی عهد حسین(ع) می دهد
هوشیار میگوید: وقتی به زینبیه زنجان رسیدیم، انگار وارد یک روایت زنده از کربلا شده بودی، مکانی که دیوارهایش هم انگار از غربت مینالیدند، با استاد غلامرضا زنجانی در این مکان مقدس که مورد تهاجم دشمن قرار گرفته بود، شعار عدالتخواهی و ظلمستیزی سر دادیم.

او بیان می کند: زینبیه زنجان برای ما فقط یک بنا نبود، بلکه شبیه یک دل زخمی بود که هنوز نام حسین(ع) را نفس میکشید، مردم با همین خاک، با همین دیوارها، حاجت میگرفتند و دلشان را به اهلبیت(ع) گره میزدند.
مداح کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس میافزاید: وقتی چشمم به ویرانههای زینبیه افتاد، بغضم شکست، انگار خیمههای کربلا دوباره در برابر چشمانم برپا شده بود، جایی که نوحه «خیمهگاه» را خواندم، نه از روی اجرا، بلکه از دل یک درد مشترک خواندم.
او دم کی ووردو لار اود
خیمهلر آلوولاندی
قاچانمییان بالالار
خیمهده قالیب یاندی
هوشیار بیان می کند: در آن لحظه، صداها دیگر صدا نبودند، بلکه انگار ناله تاریخ بود و ما فقط شنونده بودیم.
ای شه مظلوم حسین، وای وای
بیکس و مظلوم حسین، وای وای
او می گوید: من در این مکان مقدس نوحه خیمهگاه را خواندم و علت امر این بود که ساختمان این زینبیه به صورت کامل تخریب شده بود.
او دم کی ووردو لار اود خیمه لر آلوولاندی
قاچانمییان بالالار خیمه ده قالیب یاندی
بوسه بر پاهای مادر شهید قزوینی که کوه صبر بود
مداح کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس میگوید: در قزوین، لحظهای رسید که همه مسیر در آن خلاصه شد، دیدار با یک مادر 9 شهید بود، مادری که نگاهش انگار سالهاست در آسمان مانده و برنگشته است.

هوشیار می افزاید: کاروان ۷۲ نفره ما، در برابر او کوچکتر از یک نفس بود، ما آمده بودیم تسکین بدهیم، اما خودمان آرامش را گم کردیم.
او ادامه می دهد: من پاهای این مادر شهید را بوسیدم و گفتم، ما آذربایجانیها فدای فرزندان تو هستیم، در آن لحظه، هیچ جملهای کامل نبود، فقط سکوت بود و اشک، مادری که فرزندانش را در راه انقلاب فدا کرده بود.
مداح کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس می گوید: در وصف این مادر شهید نوحهای خواندم.
آنا…
آنالار داغی، سهندین داغی
تک بیرده داغ اولدو
چوخلو بئللرده بوکولدوق
قره تئللرده آغ اولدو
میدان انقلاب تهران فریاد آذربایجان در قلب پایتخت بود
هوشیار اضافه می کند: شب تهران، برای ما فقط یک تجمع نبود، بلکه یک فریاد جمعی بود، در میدان انقلاب، انگار صدای یک ملت در یک نقطه جمع شده بود، ما گفتیم آمدهایم از آذربایجان، از دل کوهها و دشتها، تا بگوییم هنوز راه شهدا زنده است،
سپس شعار دادیم.
احسن بئله خروشه
رحمت بو جنبوجوشه
میداندا هاممی سسلر
لعنت وطنفروشه
او تصریح می کند: پرچم سرخ خونخواهی را به دستمان دادند، آن پرچم برای ما پارچه نبود، بلکه انگار تکهای از تاریخ بود که هنوز گرم بود، هنوز نفس میکشید.
از پرچم سرخ تا حرم حضرت معصومه(س)
مداح اهل بیت از آذربایجان تا خلیج فارس ادامه میدهد: در قم، وقتی وارد حرم حضرت معصومه(س) شدیم، حس کردم از هیاهوی زمین جدا شدهایم، با شعارهای «لبیک یا زهرا» و «لبیک یا زینب» وارد شدیم و برای رهبر شهید فاتحه خواندیم، سپس شب در میان جمعیت اصفهان هم وقتی روی صحنه رفتم، حس کردم صدای ما فقط صدا نیست، یک عهد است که در هوا پخش میشود.
هوشیار می گوید: بعد از اصفهان راهی کرمان شدیم، شهری که نامش با حاج قاسم نفس میکشد، کرمان قرار دوباره با حاج قاسم سلیمانی بود.
او میافزاید: در گلزار شهدا، آرام آرام به مزار حاج قاسم رسیدیم، انگار هر قدم، یک خاطره را بیدار میکرد، در آنجا این نوحه را خواندم.
قاسم سلیمانی
دلت با خدا بود
دلت با خدا بود
دلت با خدا بود
پروانه حریمت
از حریم رضا(ع) بود
مداح اهل بیت از آذربایجان تا خلیج فارس ادامه می دهد: حضور در مزار حاج قاسم عهد دوباره با این شهید والامقام بود، عهدی که گفتیم تا قدس، تا آخرین نفس ادامه دارد.
جنوب قلب ایران است
هوشیار میگوید: در بندرعباس، وقتی پرچم سرخ را باز کردیم، انگار فاصلهها شکست، ما گفتیم آمدهایم تا بگوییم جنوب تنها نیست و به مردم این استان اعلام کردیم که جنوب قلب ایران است و آنجا فهمیدیم که درد، مرز نمیشناسد، همانطور که عشق هم مرز ندارد.
او ادامه می دهد: در گلزار شهدای دانشآموز میناب بغض آذربایجان شکست، در میناب، دیگر صداها آرام نبودند، آنجا اسمها، اسم نبودند، بلکه زخم بودند.
مداح اهل بیت کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس می گوید: وقتی نوحه حضرت رقیه(س) را خواندیم، انگار صدای یک کودک در دل همه ما پیچید.
بو دل شبده یاد ائلهدین سن یارالی
بو نه عالمدی بابا سن یارالی من یارالی
هوشیار میافزاید: به مادران شهدای میناب گفتیم ماکان نصیری با فرزندان ما فرقی ندارد، آنجا فهمیدیم همه بچههای این خاک، یک خانوادهاند.
مدرسه شجره طیبه؛ مدرسه عزای ایران
وی میگوید: در مدرسه شجره طیبه، سکوت سنگینتر از هر فریادی بود، با وجود اینکه نیمکتها خالی بودند، اما انگار هنوز صدای خندهها در هوا مانده بود، آن روز، ما برای آیندهای گریه کردیم که نرسیده، از ما گرفته شده بود.
از بندرعباس تا کربلا؛ کاروانی که پیام آذربایجان را با خود برد
مداح اهل بیت کاروان از آذربایجان تا خلیج فارس ادامه میدهد: از جنوب تا کربلا، هر شهر یک ایستگاه نبود؛ یک تکه از دل ما بود، مردم میگفتند کاش همه کاروان میماند و پیام را به همه جا میبرد.
کربلا؛ استقبال از فرزندان آذربایجان
هوشیار میگوید: وقتی به کربلا رسیدیم، حس کردیم مسیر تمام نشده است، بلکه تازه به نقطه آغاز رسیدهایم و از وادی رحمت تا کربلا، از تبریز تا خیمهگاه حسین(ع)، ما فقط راه نرفته بودیم؛ ما یک عهد را زندگی کرده بودیم.
وی در پایان میافزاید: این سفر، سفر جغرافیا نبود، بلکه سفر دل بود، سفری که از مزار شهید آلهاشم آغاز شد، در کنار حاج قاسم به عهد رسید، در میناب به اشک نشست و در کربلا، دوباره با حسین(ع) زنده شد.
مصاحبه از زهرا ناصران
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 1 انتشار یافته : 0